تبليغاتX
انـتـــــــــــــــظار

انـتـــــــــــــــظار

انتــظار بی پــایــان
باور کنم

یعنی باید باور کنم دیگه نیستی ، یعنی باید باور کنم ؟
چه جوری می تونـم اون همه خاطـراتتو یک شبه پرپر کنم
یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو میمیرم
میدونم محاله ، بدون تو نمی تونم یه لحظه رو سر کنم

مگه منو دوسم نداری که اینجوری میزاری میری بیخیال ما میشی
مگه فکر کردی من بازیچه ام که یه روز میگی دوستم داری و فرداش میری ؟
آخ چه جوری باور کنم رفتن تو برام مرگه بدون تو نمی تونم
بگو کی اومد به جای من افتادم از چشمای تو نگو لایق تو نبودم

 یعنی باید باور کنم دیگه نیستی  ، یعنی باید باور کنم ؟
چه جوری می تونـم اون همه خاطـراتتو یک شبه پرپر کنم
یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو میمیرم
میدونم محاله ، بدون تو نمی تونم یه لحظه رو سر کنم

مگه منو دوسم نداری که اینجوری میزاری میری بیخیال ما میشی
مگه فکر کردی من بازیچه ام که یه روز میگی دوستم داری و فرداش میری ؟
آخ چه جوری باور کنم رفتن تو برام مرگه بدون تو نمی تونم
بگو کی اومد به جای من افتادم از چشمای تو نگو لایق تو نبودم

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت21:53توسط انـتــــــــــــــظار |
 

خلوت یک شاعر

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف بهم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دل های مسافر هر شب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد

قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

دل، پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دل ها پر از افسانه نیما می شد

و به یادش همه شب، ماه چراغانی بود

کاش اسم همه دخترکان اینجا

نام گل های پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها

غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

راز این شعر همین مصرع پایانی بود

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت20:45توسط انـتــــــــــــــظار |
یــادش بــخیــــر

باز باران،

با ترانه،

با گهرهای فراوان،

می‌خورد بر بام خانه،

يادم آرد روز باران،

گردش يک روز ديرين،

خوب و شيرين،

توی جنگلهای گيلان،

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم،

نرم و نازک،

چست و چابک،

با دو پای کودکانه

می‌دويدم، هم چو آهو،

می‌پريدم از سر جو،

دور می‌گشتم زخانه،

می‌شنيدم از پرنده،

از لب باد وزنده،

داستانهای نهانی،

رازهای زندگانی

برق چو شمشير بران

پاره می‌کرد ابرها را

تندر ديوانه، غران

مشت می‌زد، ابرها را

جنگل از باد گريزان

چرخ‌ها می‌زد چو دريا

دانه‌های گرد باران

پهن می‌گشتند هر جا

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا

بس گوارا بود باران

به! چه زيبا بود باران!

می‌شنيدم اندر اين گوهر فشانی

رازهای جاودانی، پندهای آسمانی:

«بشنو از من، کودک من!

پيش چشم مرد فردا،

زندگانی ـ خواه تيره، خواه روشن ـ

هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا.»

يادش بخير ...........عجب دورانی بود ابتدايی........... یادش بخیر

آیا شما هم مثل من دوست دارین برگردین زمان کودکی؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

+نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت22:0توسط انـتــــــــــــــظار |
سرنوشت

  می خواهم داستان صدفی را بگویم که روزی متوجه شد شنی به درون پوسته اش راه یافته.

این فقط یک دانه ریز بود ، اما صدف را بسیار غمگین کرده. چون صدف ها گرچه بسیار ساده اند ، اما احساس دارند.

حالا آیا او به سرنوشت تلخ که چنین وضعیت تاسف باری برایش پیش آورده بود پرخاش کرد؟ آیا به حکومت دشنام گفت؟ دادخواهی کرد؟ و گفت که دریا باید از او محافظت می کرد ؟

با خودش گفت اکنون که نمی توانم او را از بین ببرم ، باید سعی کنم ارتقایش بخشم .

اکنون سالها گذشته است و او به آرامی به هدفش رسیده است.

ذرهء ریزش که او را عذاب می داد ، اکنون مرواریدی زیبا شده، ارزشمند و تابناک .!

این داستان نتیجه اخلاقی دارد . ایا محشر نیست  آنچه صدف با شنی بی ارزش می کند؟

آیا ما بخواهیم نمی توانیم با بعضی از آنچه به درونمان راه می یابد همین کار را بکنیم؟

 

التــــمـــاس دعـــــــــا

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت20:0توسط انـتــــــــــــــظار |
خـــود پسنـــد ---
نجار پیری بود که می خواست از کار باز نشسته شود.او به کار فرمایش گفت که میخواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسرش لذت ببرد.
کار فرمایش از اینکه دید کارگر خوبش میخواهد کار را ترک کند ناراحت شد.او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار تنها یک خانه ی دیگر بسازد.نجا ر قبول کرد اما کاملا" مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست.او برای ساختن این خانه از مصالح نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد.
وقتی کار نجار به پایان رسید کار فرما برای وارسی خانه آمد او کلید خانه را به نجار داد و گفت:این خانه متعلق به توست.این هدیه ای است از طرف من برای تو
نجار یکه خورد.مایه ی تأسف بود !اگر میدانست که خانه ای برای خود میسازد.
حتما" کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد .

آنـــچــه بـــرای خــود نمــی پـسنـــدی بــــرای دیـگــران هــم مـپـسنـــد.

 

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت20:0توسط انـتــــــــــــــظار |
نـــا مردی

روزی دخترکی بود نابینا توی عالم بود تنها.روزی با پسرکی بینا آشنا شد خیلی بسیار به یکدیگر عشق میورزیدن طوری که تنها آرزوی دخترک بینا شدن و دیدار پسرک بود روزی فهمید که میتواند از شخصی جشم بگیرد وبه جای چشمهایش پیوند بزند وقتی این مهم انجام شد به دیدار پسرک رفت ولی با کمال تعجب دید که پسرک نا بیناست با مشاهده ان موضوع بر پسرک فریاد کرد:که تو نابینائی من بینا من نمیتوانم به یک نا بینا تکیه کنم دیگر نمیخواهم ببینمت از زندگی من برو بیرون.پسرک آهی کشید و با لبخند تلخی گفت:باشد من میروم از پیش تو ولی خواهشی دارم لطفا مواظب چشمهایم باش.

 

                 به راستی که می گویند هر که عشق می کارد اشک درو می کند.

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت20:0توسط انـتــــــــــــــظار |
زنــدگــی
   اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه                    درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه

انتـــــــــظار....عازم سفر شدي تو من دلم مي خواست بموني

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت20:0توسط انـتــــــــــــــظار |
مــــرگ ،جـدایی ،زنـدگی

 

مرگ سخت است ولی سختراز انتـــظار نیست.



مرگ ؛

پایان کبوتر نیست

بلکه؛

رسیدن به آرزوی دراز است.



در دریاری که در آن نیست کسی یار کسی

یا رب!

کاش یا رب! نیفتد به کسی یار کسی.

 


« تا شقایق هست زندگی باید کرد»

پس:

شقایق آخرین عاشق تو بودی ، تو مردی و پس از تو عاشقی مرد 


با تو بهـار بهـاره زندگی معنـا داره

بی تو بهار و پاییز گردش روزگاره


فرق من و پروانه در این بود که پروانه پرش سوخت ولی من جیگرم.



غروب همیشه رنگش طلایست

گر چه آخرش مرگ و جدایست


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بی سروپائی نکنیم

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت9:0توسط انـتــــــــــــــظار |
نــقــش تــــــو

 اگر عاشق کشی رسم و مرام خوب رویان است     بکش ما رو، بکش ما  رو که دائم عید قربان است   

باز صبح آمد و تنهایی شبانه مرا از من ربود   

باز انوار طلائی خورشید سوسوی ستارگان تنهاییم را از بین برد.

نمی دونم چرا هر بار که به آسمان شب نگاه می کنم بیاد روزهای تنهاییش می افتم اما هرگز تنهایی او را تا زمانی که کنارم نیست احساس نمی کنم .... .

تا صدایش برایم نجوا نمی کند دل تنگش نیستم اما هر بار که صدایش را برمن می بخشاید غم دل تنگیش را بیش هر بار دیگر بر تن خود احساس می کنم وبه یاد زمانی که نیست می افتم به قول شاعر:

گفته بودم که چون تو بیایی غم دل گویم       چه گویم چون بیایی غم از دل بیرون رود

 

+نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت22:30توسط انـتــــــــــــــظار |
مــن و تـــــــــو

فقط به خاطر تو

يكي داشت و يكي نداشت

اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تورو نداشت من

يكي خواست و يكي نخواست

اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودن روخواست من

يكي آورد و يكي نياورد

اوني كه آورد تو بودي اوني كه بجز تو بي هيچكس ايمان نياورد من

يكي موند و يكي موند

اوني كه موند تو بودي اوني كه بدون تونمي تونست كه بمونه من

يكي رفت و يكي نرفت

اوني که رفت تو بودي اوني كه بخاطر تو

                   "توقلب كسي نرفت"من

                                    انتــــــــــــــــــــــــظار...

+نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت10:0توسط انـتــــــــــــــظار |